تولدت مبارک
این عکس اولین عکس تو در بیمارستان است که توسط بابایی حدود نیم ساعت بعد از تولدت در بیمارستان بهمن گرفته شد ...
نویسنده :
مامان
11:24
پاهای کوچول موچولو
چه فکر جالبی کرده هرکی گفته از پاهای نوزادان باید رد پا برداشت!!!!!!!!!!!!!! ...
نویسنده :
مامان
11:24
زردی
متاسفانه با تمام تمهیداتی که مامان انجام داده بود من یک کوچولو زردی داشتم ودر بیمارستان بستری شدم روز چهارم تولدم فکر کنم برای بستری شدن یکم زود بودبرای همین هم تا انجایی که تونستم خوابیدم تا مامان هم خیالش راحت باشه ...
نویسنده :
مامان
11:24
امدم خونه
اولین گردش 3نفره
هنوز 1 ماهم نشده بود که با مامان و بابایی رفتیم باشگاه شرکت از اونجایی که من همش خواب بودم تا مامان کارهامو بکنه هم خواب بودم در گردش هم خواب بودم فقط موقع شام که شد خوب منم گشنم میشه دیگه خوب مگه چیه؟ شام خوردم!!!!!!!!! ...
نویسنده :
مامان
11:24
غذاهای مامانم
چندوقتی میشه که دیگه طاقتم تموم شده چقدر همه غذا بخورن من نگاه کنم منم موقع غذا خوردن بقیه که میشد دادمیزدم واین طوری شدکه مامانم تصمیم جدی گرفت به من غذا بده البته فکر کنم از غذاهای خودشون نباشه چون میبینم که تویک قابلمه کوچولو داره غذا میپزه وای اولین غذایی که برام درست کرد چقدر خوشمزه بود حریره بادوم بهش میگفتن منم خیلی دوست داشتم تا قاشق تمام میشد داد میزدم که بعدی وبعدی.... واینطوری شدکه منم غذا خور شدم تازه مامانم برام ابمیوه هم میگیره خیلی خوشمزس البته من میوه خبلی دوست دارم برای همین یک وقتهایی مامانم میوه رو همینطوری میگذاره تا من خودم ابش رو بگیرم..... ...
نویسنده :
مامان
11:22
گردش کوچولو
چون من خیلی به بیرون رفتن علاقه دارم وخوب نمیشه که همش بریم بیرون در نتیجه برای اینکه من خوشحال بشم من رو میبرن توی حیاط وتازززززززشم ازم عکس یادگاری میگیرن اینجا حیاط خونه مامان جونم هستش البته من فهمیدم که اینجا بیرون واقعی نیستش برای همین هم با تعجب به خاله نگاه میکنم که اخه اینجاهم عکس دارههههههههههههه؟ ...
نویسنده :
مامان
11:22
اغاز سفر
من هفته دیگه میخوام به یک سفر برم که لازم بود برای شروع یک عکس از من بگیرن البته ماجرای این عکس مربوط به دوماهگی منهکه اون موقعه من خیلی کوچولو بودم حتما خاطرات سفرم رو هم مینویسم ...
نویسنده :
مامان
11:22












